تاريخ : یکشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۱
چگینی: ریشه اصلی آنان لور و به لهجه لوری تکلم می کنند. از خرم آباد تا سواحل رودخانه کشکان سکونت دارند و هنری فیلد می گوید: این طایفه از دو تیره حاتم خانی و طهامسب خانی تشکیل و از خاندانهای فتح الله جمعه کریم، حاجی خاتموند، سبزوار، بوداق، شاکرم و ویس کرم بخشی از این طایفه بشمار می آیند.

د. اسکندر امان الهی کوچ ییلاقی و قشلاقی این طایفه را این گونه ذکر کرده است:

میرزاوند در زمستانها به مناطق کوه سفید، سراب چکه و سراب کی، سبزواری به کوه سفید و تنگ موسی، شاکرم به کالی آب وهد آب تنگ تیر تا پشت تنگ و کلهر، ویس کرم به ویسیان و وضوسیلا، فلاوند به توچا، رگرگ به دلور، بوداق به مارونگ و قره قره، شیرواند به تشکه، احمدبگ به سراب نای و کش و دوره، رومیانی به تو و باواس، زهراکار به ویسیان و نساردله، نجملسی نیز به شورآب.

یطورکلی این مردم، بصورت کار کشاروزی و دامپروری سنتی امرار معاش می کنند. ولی در دوره های قدیم، همانند تمامی طوایف بزرگ، شغل و کار آنان، دزدی و راهزنی و ره گیری کاروانها بوده است.

شرقشناس«آرنولد ویلسون» در این خصوص می نویسد: زمانی که بسوی لورستان رفتم، افرادی راه را بر ما بستند و بجز این که تمامی اشیاء ما را به غارت بردند، من و یکی از همراهانم را نیز مجروح نمودند.

در خصوص طایفه چگینی نیز چنین می نگارد: این طایفه، طایفه ای مستقل است و به فرمان هیچکسی در نمی آید و همیشه در حال کشمکش و اختلاف با سایر طوایف است.

به چند دلیل، گروه های بزرگی از این طایفه از لورستان کوچ کرده اند و در  قزوین، آذربایجان و مناطق مرزی مشترک ایران و عراق سکونت گزیده اند. سپس شروع به حمله کردن به عشایر همسایه ی خود نموده اند و همچون راهزنانی  برسر راه کاروانهای تجاری و کسانی که از قلمرو آنان عبور می نمودند، دستبرد میزدند، این عمل آنان مردم را به تنگ آورد و مردم ناچار شدند از آنان در نزد شاه طهامسب اول شکایت کنند. شاه طهامسب نیز آنانرا نصیحت نمود تا دست از این عمل خود بردارند و از دست دارزی نمودن به اموال مردم دست بکشند. ولی در نتیجه، شاه طهامسب به مردمان موجود در منطقه فرمان داد: تا بدانها حمله ور  و آنانرا غارت نمایند. مردمان این طایفه تماماً گرد هم آمدند و زمانی که تمامی راه ها بدانها بسته شد، ناچار به کوچ بسوی هندوستان شدند. زمانی که در راه مسیر کوچ خود به خراسان رسیدند، با منظره تجاوز مغولان به ناموس و کشتار مردم این منطقه روبرو شدند. با دیدن چنین منظره ای، غیرت بدانها اجازه نمیدهد چنین رفتار ناپسندی را قبول کنند و به مغولان حمله می نمایند و تعداد کثیری از مغولان را به هلاکت میرسانند و باقیماندگان از مغولان را از این منطقه بیرون می نمایند و تمامی زنان و کودکان و اسرائی را که ازمردم این منطقه در چنگ مغولان بود را آزاد می کنند. پس از انجام چنین عملی جوانمردانه، نامه ای را برای شاه طهامسب می نویسند و در مورد نقش بسزای خود در بیرون راندن دشمنان کشور  را به تفضیل شرح میدهند و از شاه می خواهند که والی مقتدر و توانایی را برای ولایت خراسان معرفی نماید. بعد از این بدون آن که در انتظار پاسخ نامه از طرف شاه باشند به کوچ خود ادامه میدهند تا به شهر هرات میرسند و در آنجا قازان خان تکلو والی هرات از آنان استقبالی گرمی بعمل می آورد و مدت زیادی را در هرات نمی مانند، زیرا قازان خان تلکو با نقشه شاه طهامسب اول بدست معصوم بیگ صفوی کشته می شود و اینان نیز به کوچ خود ادامه میدهند و به غلجستان میروند. در این برهه از زمان، نامه ی آنان بدست شاه میرسد و شاه نیز از آنان تقدیر می کند و باغ خان لوری را در پی آنان میفرستد تا نامه عفو شاه را بدانها برساند و از آنان بخواهد به کشور باز گردند و با رسیدن باغ خان به نزد آنان، دوباره به کشور باز می گردند و در مابین مشهد و قوچان سکنا می گزینند.

قریب به سال 1593 میلادی، عبدالرحمان بن عبدالله خان عظیم به قلعه قدیمی قوچان حمله می کند و طایفه چگینی به فرماندهی باغ خان می توانند لشکر دشمن را شکست دهند و از این قلعه قدیمی محافظت نمایند.

شاه عباس اول از این دفاع آنان تقدیر می کند و پنج پسر باغ خان را به حاکمیت ولایت خراسان می گمارد و پدر آنان را همچون والی منطقه خراسان معرفی می نماید. با گذشت زمان، سران و دانشمندان و نامداران بزرگی از طایفه چگینی بر می خیزد که کلیم الله توحدی نام چندتن از آنان را چنین ذکر می کند: صغرقلی بیگ چگینی، علیخان چگینی، محمود خلیفه چگینی، قطب الدین آغای چگینی، شاه علی سلطان چگینی، شاهوردی سلطان جلال چگینی، ونمر سلطان چگینی،  عاشورخان چگینی، احمد سطلان بن جاکی سلطان چگینی و احمدوفادار.

علاوه براینهایی را که بحث نمودیم، به گفته هرکدام از کلیم الله توحدی و اسکندر امان الهی، تیره ی دیگری از طایفه چگینی در قزوین بوده اند که آغامحمدخان قاجار از لورستان آنان را به قزوین کوچاند. با اینکه اینان لور می باشند، ولی به زبان تر کی حرف میزنند!. خاندانهای بسیاری دارند که از آنان: بادیوند، بابایی، سیردوند، خاکینه، کوسه، پیرمرد، ورئزق، پیرقلیوند پاچناری، خرکانی، درویشوند، کلوند، کوگیر، کدروند، مال امیر، میرخواند، مختاروند و نظام وند را می توان نام برد.

این خاندان در روستاهای حسین آباد، میرخاوند، لیشو، غارکو، ارس آباد، مال امیر، طارم، پیرام آباد، جلاح، نظمیوند، کوسه، خاکینه، کهگیر، آقدوز، یوزیاجول، آبچه تپه، آک، اوزن دره، اوطن ترک، پاچنار، اوطن معلم خانی، چشمه غلام، علی، چالقوچ، چوبدره، چوره حصار دلیجان، خرمن سوخته، خرکان زاکان، زیتک، سلطان آباد، شاخانی، شاریس، فتن آباد، قره داش، کوشک، گورکن، محموآباد، علمخانی، مرتضی آباد، مزرعه یک گنبد، همت آباد، و ندر سکونت دارند. همچنین در شهرهای زنجان و توابع آن و در مناطق غربی ایران نیز سکونت گزیدند. ولی آن چگینیهایی که در سلیمانیه سکونت دارند، مورخ نامدار کورد محمدامین زکی در مورد آنان می نویسد: تعداد آنان سیصد خانوار است و زندگی عشایری دارند و زمستانها در سلیمانیه و تابستانها به مراغه میروند و تمامی آنان مذهب سنی شافعی دارند. ادامه دارد

/ بعد از آنکه به لور معروفیت می یابند و در نتیجه آن بی عدالتی و سنگدلی که پادشاهان قاجار با مردمان تحت سلطه خود بعمل می آوردند، مقاومت لوران در برابر این پادشهان ستمکار بیشتر گردید. این حاکمان شروع به پخش شایعاتی دروغین در مورد لوران نمودند و هرکار خرابی در منطقه بعمل می آید، آنرا به مردمان لور نسبت میداند تا آنانرا در پیش چشم مردم کوچک کنند و مردم نیز سخنان پادشاهان را کاملاً قبول داشتند.

این شایعات که پادشاهان قاجار درمورد لوران پخش نمودند، از سوی شرقشناسان خارجی همچون: هنری فیلد، جورج.ن. کرزن و ای.اس.جی فیلبرگ مورد قبول واقع شده اند و بدانها اعتماد نموده اند. بدون آنکه تحقیقات جامع تری را انجام دهند تا به واقعیت برسند، تمامی آن شایعات را باور کرده اند و درکتابهای خود آنرا نگاشته اند و بعد از آن نیز این شایعات دهن به دهن یا سینه به سینه تا دوران رژیم پهلوی پخش شده اند.

حتی در حال حاضر نیز بخشی از مردمان ایرانی، با چشم تحقیر به لورها نگاه می کنند و آنانرا مردمانی نفهم و بی فرهنگ میدانند.

اما من نویسنده می گویم: این گونه سخنانی بدور از حقیقت است و من شخصاً دوستان و همراهانی لور دارم که بسیار انسانهایی متواضع، امانتدار و دارای معرفت هستند و در تمامی دوره ها، دارای موضعی میهنی در برابر اشغالگران بوده اند.

لورستان در غرب ایران واقع است و شهر اصفهان در شرق آن و از غرب نیز با استان خوزستان همسایه است. از شمال نیز با استان ایلام و از شمال با استان مرکزی(اراک) و همدان همجوار می باشد. مساحت کلی آن 31384 کیلومتر مربع است و دارای سه شهرستان خرم آباد، بروجرد و الیگودرز است و این سه شهرستان دارای هفده بخش و 63  دهستان و 3493 روستا است.

اسامی عشایر لور بدین شرح می باشند:

طایفه پاپی: در منابع دست نویس دو نظر در مورد نام"پاپی" وجود دارد، نخست دکتر اسکندر امان الهی آنرا آورده است و می گوید: ریشه ی این اسم از نام جد بزرگ آنان برگرفته شده است که نامش پاپی مراد است.

نظر دوم مربوط به ت.فیروزان و جعفر خیتال است که می گویند: واژه پاپی به معنای خدمتکار اماکن مقدس و مکانهایی که در آن عبادت می شود، می آید.

خیتال بجز این از حمید ایزدپناه روایت می کند و می گوید: این نام بدین دلیل است که مرقد بزرگمرد خداپرست«احمد شاه چراغ» در این منطقه وجود دارد و به مردمان ساکن در نزدیکیهای این مرقد شریف و کسانی که دستار یا عمامه ای  قرمز را بر سر می نهند، پاپی می گویند و این نیز برای احترام نهادن به شاه چراغ بعمل می آمد.

ولی شرقشناس دانمارکی«ای.اس. جی فلیبرک» که مدتی را در میان مردمان پاپی  گذرانده است، در موضوعاتی که در مورد این طایقه نوشته است، می گوید: ریشه اصلی این طایفه از لوران فیلی و زبان آنان لوری می باشد و در سرزمینی حدود هزار تا هزاروپانصد کیلومترمربع سکونت دارند و در منطقه بالاگریوه در لورستان واقع است. طایفه های دیرکوند، قلاوند، سگوند، بختیاری از چهارطرف با آنان همسایه می باشند و زندگی روزمره خود را با کشاورزی و دامپروری می گذارنند.

از نظر اجتماعی دارای دو قشر اجتماعی می باشند: یکی مردان نامدار و معتمدان و ریش سفیدان که به مردان آنان خان و به زنان و دختران آنان خاتون می گویند. این قشر هرچند از نظر تعداد کم هستند، ولی مالک و دارای قدرت و نفوذ در طایفه می باشند. اینان در بین خود وصلت می نمایند و با مردمان عادی دیگری خارج از قشر خود بدبستان همسرگیری ندارند. این قشر دارای فیزیکی تنومند د و چهره هایی زیبا و بینی آنان همانند منقار عقاب است و چشمانی عسلی رنگ و دارای موهای مشکی می باشند. از معروفترین آنان: احمد خان، جعفرخان، حسین قلیخان، عبدالحسین خان را می توان ذکرکرد.

فشر دوم: بدانها رعیت می گویند و اینان همیشه کارگر و خدمتکار قشر خوانین می باشند و کار آنان کشاورزی و دامپروری است.

هنری فیلد بدین اشاره می کند: برای کوچ ییلاقی و قشلاقی، قریب 2500 نفر از آنان تابستانها در شرق خرم آباد و زمستانها در جنوب آن بسر میبرند و بجزاین تعداد، نزدیک به هشتصد خانوار از آنان زمستانان به شمال دزفول کوچ می کنند.

د.اسکندر امان الهی، طایفه پاپی را به دو بخش تقسیم می کند:

هادی: که تیره ای به نام"یاقوت" دارند و از این خاندانها تشکیل شده اند:ملک علیوند، سبزعلیوند، چپ، قاسمعلی و سرابی.

تیره دوم"خدمه" نام دارد و از خاندانهای تاج الدین، سیدوند، خیروند و بلیون تشکیل شده است.

مناسر: قسم بزرگی از این طایفه می باشد و از پنچ تیره"مدهنی" و خاندانهای: جمال، ملا، داراوند(لیریایی)، خاندانهای خورشیدوند، منجری، رگی(گرواند) که از دو خانواده پسیر و شودر شکل گرفته اند. کشوردی و خاندانهای رئیسو، شارمیرن، مال رزی از دو خانواده معروف به نامهای درشوند و تاوئی تشکیل شده اند.

بجز اینانی که از آنان بحث نمودیم، چندتیره دیگری نیز وجود دارند که خود را  متعلق به طایفه پاپی میدانند و از آنان می توان: نخود، بگ بگ، ورونی، شیخ، سادات، لوتی، کلراسی، سعدون، دوزقی، گیوه کش، ساد، بگلری و گله ای را ذکر نمود. همچنین خانوارهایی از طایفه پاپی در شهر قزوین در روستای بشاریات سکونت دارند و از زمره تیره چگینی به شمار می آیند و تعدادی دیگر خانواده این طایفه در قلعه قطب در نزدیک شهر اندیمشک در مسیر جاده خوزستان – تهران سکونت دارند. ادامه دارد...

 

بعد از مدتی به کریم خان خبر رسید، نصیرالدین لاری حاکم لار، در تدارک

گردآوری نیرویی است تا به شهر شیراز حمله نماید و این شهر را از دست کریم خان بدر آورد. کریم خان نیز، نماینده ای را به نزد وی فرستاد تا شاید وی را قانع کند از این کار خود دست بکشد. زمانی که نماینده کریم خان زند به نزد نصرالدین لاری رسید، نصرالدین وی را به میدان تمرین سربازان برد تا از نزدیک شجاعت مردان ویرا در شمشیر زدن و تیراندازی با کمان را ببیند. سپس آنچه را که نماینده کریم خان به چشم خود دید، برای کریم خان نقل نمود. کریم خان نیز بدین فکر افتاد، ارتباطی دوستانه را با سران منطقه جنوب برقرار نماید. بعد از آن که محمد خان زند را همچون حاکم شیراز انتخاب نمود، با لشکری بسوی جنوب رفت و سران عشایر از وی استقبال گرمی به عمل آورند و لشکریان وی را گلباران و هدایای گوناگونی را بدو  تقدیم نمودند و سپس به پیشروی خود اد امه داد و  قلعه نارین که متعلق به نصرالدین لاری را محاصره نمود. نصرالدین در مدتی کوتاه دانست که توانایی رویارویی با کریم خان را ندارد و برای وی پیامی فرستاد و از وی عذرخواهی نمود و آمادگی خود را برای همکاری با وی را نشان داد و کریم خان نیز عذر وی را پذیرفت و همان گونه که حاکم لار بود، وی را دوباره منتسب نمود و به شیراز برگشت.

در شیراز خبر به کریم خان رسید؛ اختلاف شدیدی در بین هر دو دشمن او، آزادخان و محمد حسن خان قاجار وجود دارد و خان قاجار بسوی ارومیه به راه افتاده است. هر دو دشمن وی نبردی دشوار با همدیگر پرداختند و لشکریان آزادخان در این نبرد شکست خوردند. قاجار نیز ارومیه را تحت فرمان خود در آورد و باباخان قاجار را به والی ارومیه گمارد و بعد از آن بسوی مازنداران حرکت کرد. کریم خان نیز از فرصت استفاده نمود و از نبود آزادخان افغان سود برد و به آسانی اصفهان را به تصرف در آورد و شيخ علی خان را حاکم اصفهان نمود.

بعد از آن بسوی منطقه کهلکولیه رفت تا آن منطقه را آرام کند و بعد از آن به شیراز برگشت و دو لشکر را آماده نمود تا علی محمد حسن خان قاجار را از بین برند. این دو لشکر به فرماندهی محمدخان زند و شیخ علی خان زند روانه شدند. لشکر دوم به کمین قاجار در منطقه سنجان افتاد و نبردی در بین هر دو طرف روی داد و نتیجه این که علی خان زند ناچار به فرار شد. زمانی که محمدخان شنید که لشکر دوست وی شکست خورده است، به لشکریان قاجار حمله نمود و او نیز شکست خورد و اسیر شد و با دست بسته به مازندران برده شد و بعداً توانست فرار کند و برای نبردهای نزدیک خود را پنهان نمود، ولی گرسنگی و تشنگی و خستگی وی را به ستوه آورد. محمدخان برای پیدا نمودن وی، حمله ای را آغاز نمود و رد پای وی را گرفت و توانست پناهگاه وی را پیدا کند و سپس به یکی از سران خود دستور داد تا وی را اعدام کند. بعد از آن با هشتاد هزار مردجنگی بسوی اصفهان براه افتاد تا با کریم خان بجگند. کریم خان نیز خود را آماده نمود و شیراز را برای میدان جنگ انتخاب نمود و خود را در پشت دیوارهای محکم شهر آماده کرد و تدارکات آذوقه ای بسیاری برای خود و نیروهایش گردآوری کرد. بعد ازآن دروازه ها را بست و اصفهان را بجای گذاشت تا محمد حسن خان قاجار بدون جنگ وارد اصفهان شود. خان قاجار نیز بعد از ورود به اصفهان بسوی شیراز به راه افتاد و در منطقه"چنارراه" نیروهای خود را مستقر نمود و در این زمان نصرالیدن و نیروهایش به خان قاجار پیوستند. با این که مدت محاصره به طول انجامید، دفاع کنندگان از قلعه شیراز روحیه ی خود را از دست ندادند و خان قاجار نیز به شهر حمله نکرد تا آذوقه آنان رو به  اتمام نهاد. یکی را به نزد خان زند فرستاد تا بدو بگوید؛ ازراهی دور آمده است تا با وی بجنگد و اگر مردی شجاع و نترس است، نباید خود را در پشت دیوارهای محکم پنهان نماید و باید به میدان در آید!.

روایتی دیگر می گوید؛ به کریم خان پیشنهاد نمود که برای آنکه خون بیشتر ریخته نشود، فقط دو نفری با هم بجنگند و هر کسی از این نبرد پیروز بدر آمد، قدرت از آن اوست. کریم خان این پیشنهاد را قبول می کند. می گویند؛ بعد از آن کریم خان فقط با یکی از خدمتکاران خود بر بلندی ایستاد تا تمامی مردان جنگی وی را ببینند و مدتی از آن گذشت و خان قاجار به میدان در نیامد. بعد از آن خان زند بر اسب خود ایستاد و با دست گرفتن به نیزه اش، نارضایتی و خشم خود را در این مورد ابراز نمود و خدمتکار خود را به نزد خان قاجار فرستاد تا بدو بگوید؛ آقایش منتظر وی می باشد. اما این گونه مشخص می شود که خان قاجار از سخن خود پشمیمان می شود و به خدمتکار کریم خان می گوید: من عاقل و دانا هستم. ولی آقای شما نفهم است و انسان عاقل نباید به جنگ آدم نفهم برود!.

زمانی که این خبر به کریم خان رسید، به بارگاه خود بازگشت و هیچ جنگی در بین آنان روی نداد تا کم کم آذوقه لشکر قاجار ته کشید و ناچار شدند به روستاهای اطراف بروند و آن روستاها را تاراج نمایند. شمار زیادی از سربازان خان قاجار نیز گریختند و کار بجایی رسید که آشکارا به خان قاجار ناسزا می گفتند.

خان قاجار مجبور گردید برای حل این مسئله، نشستی را با نزدیکان خود داشته باشد و در این نشست غوغایی برپا شد و از همدیگر خشمگین شدند. سربازان افغان موجود در لشکر قاجار چنین  گمان کردند که در این نشست، محمدحسن خان قاجار به قتل رسید و قبل از خاتمه این نشست، نزدیک به چهارصد نفر از آنانی که از لشکر قاجار گریخته بودند، به نزدیک دیوارهای شیراز آمدند و به کریم خان اطلاع دادند از این ببعد هیچگونه دشمنی با وی را ندارند. کریم خان نیز با دیده شک بدین عمل آنان نگاه کرد و دروازه های شهر را برای آنان باز نکرد و از آنان خواست؛ در جنوب شهر مستقر شوند تا صبح صحت و سقم، این قضیه را بیابد. از سوی دیگر، شرکت کنندگان در نشست خان قاجار، تصمیم گرفتند با کریم خان زند صلح نمایند و از منطقه خارج کنند. بدین دلیل که مردان افغان از کریم خان حمایت می نمودند و قسمی از آنان شبانگاه گریختند و به خانه های خود بازگشتند، دیگر نیازی به اجرا نمودن چنین تصمیمی ضرورت نداشت. فقط تعداد کمی از سربازان با خان قاجار ماندند و خان قاجار نیز آنان را با خود به مازندران برد و بارگاه نظامی خان قاجار بطور کلی خالی از نیرو باقی ماند. کریم خان برای آن که مطئمن شود که لشکریان خان قاجار باقی نمانده اند، لشکری را به فرماندهی شیخ علی را در پی آنان فرستد و بعد از آن نیز خودش با لشکری رفت تا پادگان لشکریان قاجار را ببیند و بعد از آن که آنجا را دید، فرمان داد: هر چه از این لشکر بجای مانده است را به شهر شیراز ببرند. ولی محمد حسن خان که قاجاریان وی را همانند حاکم اصفهان بجای گذاشتند، اصفهان را بجای گذاشت و نزد آقایان خود به مازندران رفت. تمامی آن سربازانی که لشکر خود را بجای گذاشته بودند، پراکنده شدند. کریم خان با سه هزار نفر با فرماندهی شیخ علی خان و چهار صدر نفر افغانی که خود را تسلیم وی نموده بودند، در منطقه"اشرف" با خان قاجار روبر شد و جنگ سختی در بین آنان روی داد و در نتیجه، خان قاجار در این جنگ شکست خورد و به استرآباد گریخت. در زمان فرار، اسب وی تپخی زد و از اسب بر زمین افتاد و یکی از مردم منطقه به نام سبزعلی وی را پیدا نمود و وی را شناخت و سر از بدنش جدا نمود. سر وی را بر سرنیزه ای به نزد شیخ علی خان زند برد و شیخ علی نیز سر وی را برای کریم خان فرستاد که در آن زمان در منطقه شیمرانات تهران بود. خان زند فرماند دادد: با احترام سر وی را در شاه عبدالعظیم به خال بسپارند و خان زند، زکی خان زند را به حاکمیت مازندران گماشت و از وی خواست که مواظب خانواده محمد حسن خان قاجار باشد. همچنین محمد خان قاجار دولوو را حاکم استرآباد نمود که از نابریاج یا طایفه ی یوخار باشی قاجار بود که با طایفه"اشاقه باشی" قاجار دشمن بود. بجز آن، خدا مرداخان را به والی کرمان گمارد و بعداً نیز قصری را همانند بارگاه سلطنتی درتهران برای خود بنا نمود. ا...

 



ارسال توسط مجيد كوگير چگيني

اسلایدر