تاريخ : سه شنبه بیستم تیر ۱۳۹۱
از رشته کو ه های البرزم...
ازکوه سرنجه سر...
به صافی و زلالی چشمه ی گنج خانه.
به سبزی و بزرگی تیت بانو...
و مقصد مقدس من امامزاده شیخ سلمان
قلب من ده من است .....
ده من کوگیراست پر تپش و جاری مثله بن لات والی...
طراوت قرول سجاده ی من....
من دخیل میبندم به امامزاده شیخ سلمان...
من به داستان های زندگی ایمان دارم.
نقطه ی عطف ایمان من:
گلهای باقینه ی...
کوه کلاه درویشی ست..
من پیاز رابرای نیازکاشتم..
و نیازرا درخودم کشتم.
تا جلوی نامرد وا نشه مشتم..
من هنوزم که هنوزه با فکر به شترمل میروم باپای برهنه...
خواب بدندیده ام اما تبخال زده ام
تبخال من ازمنقرض شدن لباس های لریست...
سرسفره ی ما همه چی هست ماست ، شیر،کره ،ولی از نوع ماشینی آن
.خوشحالم اما ناراحت از ماشینی شدن ، از تکنولوژی.
قهر میشود ده من با گرما در فصل انگور...
و خنک چه خنکی...!،
جای ذهنتان خالی وقتی مه های کوه های بیورزین به ده من پل
میزنند.
هم بازی بچگی من کوچه ایست بنام
" مو روکو"
تپه ای دارد روبه "شی رولی" رو به جاده و پیچ "قریصرو"
بازی واژه و حروف الفبا حاضری بازی کنی ؟
اسم این تپه دکل است...!
حال از دکل حرف " کاف" را بردار دیدی ...!
اسم این تپه "دکل" نه...! بلکه "دل" است.
پرچمم رامیبرم بالابر فرازش ، هروز.
قرول راکه رد میکونی میرسی به لرون...
و ناگهان یاد فصل تابستان می افتم و شاه تیت عادل
و چه خوشمزه زیردندان شاه تیت...
میروم از درخت بالا خیلی بالا...
میرسم به آسمان تابه خدا نزدیک شوم آسمان آشیانه ی ابدی همه ی آدم
هاست.
آدم ها بی خستگی به آروزو هایشان فکر میکند...
به چیز های دست نیافتی...
واما من پرواز میکنم به قلبم .
قلب من ده من است با همه ی آروزو هادر ذهن...
کاش میشد بعد برگشتن ازسفر ذهنیه خاطرات گذشته زیرسایه تیت پنجی خستگی
در کرد .
وتشنگی رابفروشیم به شیر آب مسجدصاحب الزمان.
هرجا هستی تجسم کن.
سرظهر است.
تابستان ، گرما ، تشنگی...
در خیالت فکر کن دمپایی فروشی که تشنه فریاد میزند دمپایی
...دمپایی... دمپایی...
و مادری که از وجین برمیگرد.
تجسم کن سفره ای که از نان "تایی " ومحصولات زمین کشاورزیتان پر است.
هرچه هست بالبخندوبا عجله میخوری..!
نمیدانم به دمپایی فروش تشنه و گرسنه فکر کردی؟
آفتاب وسط آسمان...
سایه ی تیت پنجی کم شده بود.
و ناگهان پیرزن بایک سینی .
درداخل سینی نان ، نور، دیزی مهربانی. و سبزیه محلی که بلمک نام
داشت.
پیرزن میگفت بلمک برای قلب خوب است.
سفر ذهنیه من تمام شد .
ماندم تنها ...
قلب من ده من
است ده من کوگیر است.
دوری از ده من... قلب من را به درد آورد.
ماندم تنها...
کاش پیرزن بود و برای قلب من بلمک می آورد
افسوس اما پیرزن از درخت شاه تیت عادل بالا رفت و به آسمان رسید و به
آشیانه ی ابدیش پروازکرد
شاعر:جعفرچگینی
شاعر:جعفرچگینی
ارسال توسط مجيد كوگير چگيني
آخرین مطالب
